من و شیرین کاریهایم

 
تغییر آدرس

سلام به دوستان گلم.

آدرس این وبلاگ تغییر کرده. خوشحال می شم از این به بعد به خونه ی جدید من تشریف بیارید.

 

http://shirinzaban.parsiblog.com/

 

 

عید بزرگ شیعه مبارکهوراقلبهوراماچهورابغل

پيام هاي ديگران () لینک دائم

ادامه خاطراتم: مدرسه؛ جشن قرآن و نماینده شدنم در مدرسه

روزای اول مشق نوشتن برام سخت بود. همش سر کلاس حرف می زدم و بازی می کردم. خب من نمی دونستم که اینجا با مهد فرق می کنه. ناراحتتعجب همش با بغل دستیم، با پشت سریم حرف می زدم. بیشتر بچه ها دو سه صفحه یا یه صفحه توی کلاس می نوشتن من فقط توی دو سه تا خط اول بودم. افسوس 

مامان و خانم معلم ناراحت بودن. کم کم که گذشت فهمیدم باید سر کلاس مرتب بشینم و فقط حرفای خانم معلمو گوش بدم. آخه ممکن بود یه چیزایی بگه من متوجه نشم. مثلا اگه درست گوش نمی دادم اونوقت نمی فهمیدم که باید باغ وحش درست کنم و ببرم. امتیاز هم نمی گرفتم. نگران اما با کمک مامانم یه باغ وحش خوشگل درست کردیم بردم مدرسه. خانم معلم خیلی خوشش اومد. بغل اونقدر که گذاشتش توی آزمایشگاه تا همه ببینن. مژه 

دفتر آزمایشگاه علومم هم خیلی خانم معلم خوشش می یاد. با کمک مامان اونو درست می کنیم. تا حالا در مورد حواس 5 گانه و مواظبت از گوش و چشم و همین طور در مورد ویتامین ها نوشتیم.

کلاس ورزشو خیلی دوست دارم. روزای اول نمی دونستم قوانین بازی چیه ابله یه بار یه کوچولو آقای کشاورز از بازی محرومم کرد. مامان کلی برام توضیح داد که من اشتباه کردم. و گفت اگه حرفای معلممو گوش کنم بازیکن خوبی می شم. از اون روز به بعد من سعی کردم حرفاشو خوب گوش بدم. الان فوتبالم یکم خوب شده. هورا خیلی هم این بازی رو دوست دارم.

دو هفته ای می شه که نگاره ها رو تموم کردیم و وارد نشانه ها شدیم. کلمه می نویسیم، من خطم بهتر شده. تمیزتر می نویسم. و سر کلاس خیلی پسر گلی شدم. قلبماچ

روز شنبه 18 آبان نماینده ی کلاس شدم. آخه خانم معلم خیلی ازم راضی بود. بغل سعی کردم همه ی بچه ها رو مرتب و ساکت کنم. هر هفته توی کلاس سه تا نماینده داریم. هر ردیفی یه نماینده.

از کلاس قرآنم براتون بگم: دیگه وارد کلمه خوانی شدیم. 4 شنبه ی هفته ی گذشته یعنی 15 آبان 1387 جشن ورود به کتاب قرآن داشتیم. قلبهورافرشته یه کیک خوشگل مثل کتاب قرآن برامون سفارش داده بودن. ازمون فیلم گرفتن. شعر خوندیم. حدیثایی که بلد بودیم رو خوندیم. کیک خوردیم، انار خوردیم، پفیلا و پفک هم خوردیم. جایزمون هم یه رحل قرآن با کتاب درسی قرآنمون با یه سک سک بود. مژه

مامان هم از روز بعدش کلاسش شروع شد. ولی منو نمی بره. خنثی

پيام هاي ديگران () لینک دائم

شروع مدارس

مامان علی: از علی گلم عذر می خوام که تا الان فرصت نکردم براش بنویسم.

 

علی گلم: روز سه شنبه 26 شهریور ماه که مصادف شده بود با ولادت امام حسن مجتبی (ع) گفته بودن کلاس اولی ها بیان مدرسه. من و مامان هم رفتیم. یه کارتای رنگی بود که اسممونو روش نوشته بودن. از روی اون کلاسمون مشخص می شد.

خیلی خوشحال بودم که می رم مدرسه. یکم برامون حرف زدن. صف تشکیل دادیم. مدیر مدرسه برامون صحبت کرد. بهمون گل دادن و گفتن کیا مادر پدرشونو دوست دارن؟ بچه ها جواب دادن. بعد گفتن تا سه می شماریم برید این گلا رو بدید به مامان و باباتون و از اونا تشکر کنید. من که فقط با مامان اومده بود چشمکرفتم به مامان همون حرف آقای مدیر رو زدم. گفتم: مامان، بابا ازتون متشکرم. نیشخندقلب مامان خندش گرفته بود. زود هم دویدم و رفتم سر جام ایستادم.

خانم معلم ها رو دعوت کردن. گفتن بیان جلوی ما بایستن. بعد اسمای بچه ها رو که توی پاکت بود، گرفتن جلوی معلما و هر کدوم هر چی دلش خواست برداشت. معلم ما که مامانم بعدش گفت خیلی دلم می خواست که اون باشه، جوون ترین معلم بود. هورا به نام خانم ناطق. بعد ما همراه خانم معلمامون رفتیم توی کلاس. بهمون یه مداد مقوایی دادن که اسم مدرسمونو روش نوشته بودن. یه پاکت هم دادن که توش کتابای درسی و یه تخته وایتبرد کوچیک با ماژیک و پاک کنش بود.

روز خوبی بود. مژه بعدش هم گفتن برید و شنبه بیاید.

شنبه که 30 شهریور ماه بود، رفتیم. از روی کارت هامون سر صف ایستادیم. خانم معلمامون هم اومده بودن تا ما بیشتر باهاشون آشنا بشیم و راه کلاسمونو یاد بگیریم.

رفتیم سر کلاس و از همون روز درس شروع شد.هورا

بقیشو بعد تعریف می کنم. خسته شدم اوه

پيام هاي ديگران () لینک دائم

علی بی دندون شده

سلام

خیلی وقته که ننوشتم. قصه ها تموم شدن. به سر کلمه خوانی که رسیدیم شهریور شد و ماه رمضون، ما تعطیل شدیم. ایشالله بعد از ماه رمضون دوباره کلاس قرآنم شروع می شه.

توی مدتی که کلاس می رفتم از طرف مهد شهیدان با خونمون تماس گرفتن و گفتن که برم اونجا کلاس. کلاساشون سه شنبه ها و شنبه ها بود. اما من فقط سه شنبه ها می تونستم برم. آخه روزای زوج کلاس روخوانی قرآن داشتم دیگه. مژه

هفته ی آخر مرداد رفتیم مسافرت. مژه شمال رفتیم که خیلی خوش گذشت. بیشترش کنار دریا بودیم و توی آب.خوشمزه مشهد هم رفتیم. اونجا هم خیلی خوش گذشت. یه مسابقه توی حرم بود به نام کبوتران حرم. مامان گرفت و با کمک هم پر کردیم. روز آخر اسمم دراومد. بهم دو تا کتاب با پازل حرم و ماکت حرم و چندتا کارت پستال حرم دادن. ابرومژه 

توی مسافرت دندونم لق شد. البته خودم یواشکی یکم لقش کردم. وقتی که برگشتیم فردای روزی که برگشتیم یعنی 4 شهریور ماه دندونم بین غذا خوردن افتاد. ببینید:

فکر می کردم بزرگ می شم اگه دندونم بیفته. مامان برام توضیح می داد که بزرگ شدن به افتادن دندون نیست. ولی من اینجور فکر نمی کردم. نظر شما چیه؟ من بزرگ شدم؟

یه بار به مامان گفتم یه چیزی می خوام بگم بهتون، ناراحت نشیدا. مامان قبول کرد. بهش گفتم مامان من خودم دندون خودمو لق کردم. خجالت مامان گفت می دونم. افسوس اونوقت یادم اومد که همون موقع که داشتم با دندونم بازی می کردم که لق بشه مامان حواسش بهم بود و تذکر می داد. ولی من فکر می کردم اون نمی فهمه. خجالت

دیروز رفتیم نمایشگاه پاییزه. توی نمایشگاه صورتمو نقاشی کردم. تا رسیدیم خونه سریع لباس مرد عنکبوتی رو پوشیدم و به مامان گفتم ازم عکس بگیره. می خواستم به امیر حسین نشون بدم. عینک

هر کی منو می دید می گفت سلام مرد عنکبوتی. منم جواب سلامشونو می دادم. نیشخند 

 یه اتفاق مهم هم روز 5 شهریور ساعت 4 بعد از ظهر اتفاق افتاد. دختر خاله ی من به دنیا اومد. ببینیدش:

خیلی خوشحال بودم. همش دلم می خواست بغلش کنم. البته من دختر خالمو روز بعدش دیدم. دوست داشتم مثل بزرگترا بغلش کنم و راه برم. اما نمی زاشتن. ناراحت می گفتن می ندازیش. آخه مگه من بچه ام عصبانی مامان روزای بعد یواشکی که کسی نبود ریحانه رو می داد بغلم یکم راه برم. بغل  یه روز دیدن و مامانمو دعوا کردن. گریه منم خیلی ناراحت شدم که به مامانم دعوا کردن، به خاطر همین دیگه نگفتم. فقط به مامان گفتم نی نی ما کی می یاد؟ مامان گفت دیر. ناراحت منتظر

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

مامان قصه ی کلاه به سر رو هم برام گفت لبخند و من اینا رو(آ-اَ-اِ-و) هم یاد گرفتم. عینک امروز سرکلاس رنگ آمیزی داشتیم و ازمون می پرسیدن. منم همشو بلد بودم. از خود راضی باز یه قصه ی دیگه خانم معلم گفت. (ز-ژ-خ-چ) رو هم یاد گرفتم.

چون کلاسمون توی نماز خونه ی پارک هست. قبل از این که بریم توی پارک، کلی بازی کردم. هورا

پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

امروز خانم معلم ازم حروف رو پرسید. وقتی دید بلدم گفت که فعلا می تونم بیام. مژه بغل و من مرتب بهش می گفتم بزارید من بیام توی کلاستون. اما سر کلاس دیدم بعضی هاشو بلد نیستم. مامان هنوز قصشو برام نگفته بود. ناراحت

پيام هاي ديگران () لینک دائم

شروع آموزش روخوانی قرآن

دو روز پیش مامان یه قصه برام گفت که توش چند تا حرف رو یاد گرفتم. اینا رو(ق-او-ف-اُ-م-پ-س-ج). امروز منو برد یه کلاسی که اونجا هم یه قصه گفتن و من این حروف رو یاد گرفتم.(ر-ت-ب-ای-ه-گ).

خیلی خوشم اومده بود. بغل به مربی اصرار داشتم که حتما توی کلاسش شرکت کنم. چون از کلاس عقب بودم قبول نمی کرد. قول دادم که از مامان درسارو یاد بگیرم. عینک

مامان شکل حروف رو روی کاغذ برام کشید. من رنگ کردم و چیدم. بعد هم روی بادکنکایی که مامانم باد کرده بود چسبوندم. مامان ازم می پرسید،من براش پیدا می کردم.

پيام هاي ديگران () لینک دائم

خاطره ی امروز از زبون علی گلم

امروز یکم راننده ی سیرویسمو معطل کردم. اما دیگه منتظرش نمی زارم. زود آماده می شم.از خود راضی

وقتی رسیدم مهد به خانم معلم سلام کردم. قلب صبحونمو خوردم، رفتم توی حیاط بازی کردم. سوار تاب شدم. فقط تاب دیگه سوار چیزی نشدم. بعد رفتم سر صف، سلام و صبح بخیر گفتیم، ورزش کردیم. قرآن نخوندم. آسیاب بشین، آسیاب پاشو،... بازی کردیم. رفتیم کلاس،

وایسا فکر کنم چیکار کردیم........متفکر...........

آهان مژه اول آب خوردم. بعد خانم معلم گفت دفتر نقاشی هاتونو بیارین بیرون منم آوردم. بعد موقع کاردستی شد. من یه نقاشی خوشگل کشیدم. بغل با پاستل. که الان تو کیفمه ، به مامانم هم دوست ندارم نشون بدم. خانم معلم یه مربع درست کرد با مقوا بعد یه مثلث مقوایی درست کرد. مربع مقوایی که زرد بود رو با خط کشید، مثلث مقوایی نارنجی بود. خانم معلم گفت اگه دوست داشتین می تونین یه دود کش بکشید. اگر هم دوست داشتید پرنده و خورشید بکشید، ولی باید در و پنجره رو حتما بکشید. عکس مامان و بابا و خودتونو هم بکشید.

یه نفر قل مراد رو کشیده بود. اما من یه مامان کشیده بودم، با یه بابا که دست مامانو گرفته بود و یه علی کشیدم که بابا دست علی رو گرفته بود. و علی یه دستشو به پهلوش زده بود، مامان هم همین طور. قلب

بعد رفتیم کارتون نگاه کردیم. قبلا حشره کش نگاه کردیم. هیچکدوممون سی دی نداشتیم. برنامه کودک نگاه کردیم. دخترا رفتن استخر توپ وقتی که ما داشتیم کارتون نگاه می کردیم، من به خانم معلم گفتم برم توپا رو جمع کنم؟ گفت آره. خانم معلم هم به دخترا گفت بیاین بیرون، نوبت پسرا هست. منم نتونستم همه ی توپا رو جمع کنم. چون ما هم رفتیم استخر توپ. فقط یه دونه توپ تونستم جمع کنم.

من دیدم دخترا رفتن اسباب بازی. یه کم که گذشت، خانم معلم گفت وفتتون تموم شد.

 منم گفتم اسباب بازی بریم. هیچکس اسباب بازی بهم نداد. کلافه من رفتم به خانم معلم گفتم، خانم معلم گفت این اسباب بازی ها حق علی هم هست. نگین گفت بیا علی محمد با من بازی کن. منم  اسباب بازی هایی که مثل آجر بود گذاشتم برای نگین. اون داشت زندان می ساخت، تا می خواست آخرشو بسازه خانم معلم گفت وقت تمام.

من اومدم بیرون یکی فکر کنم اسمش علی رضا بود، یه اسباب بازی گذاشته بود توی دهنش، نذاشته بودش توی سبد. هر چی سعی کردم ازش بگیرم نتونستم. گذاشتش توی درای میز خانم معلم. هر چی گشتم پیداش نکردم. نگران

وقتی از مهد اومدم خونه پریدم تو بغل بابا و کاردستیمو به مامان و بابا نشون دادم. بغل

ما بچه ها واحد خانواده داشتیم. به خاطر همین نقاشی مامان و بابا و خودمونو کشیدیم با یه خونه.

پيام هاي ديگران () لینک دائم

قصه ی من

توی این مدت که آمادگی می رفتم کادستی های زیادی خودم به تنهایی درست کردم. نقاشی های زیادی هم کشیدم. چندتا هم برای خانم معلمم کشیدم.

یکی از نقاشیام اینه:

یه قصه هم در موردش گفتم که یه کمیشو بابا و قصه ی دومو مامانم برام نوشت.

" یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. یه روز گوشه ی اتاق علی نشسته بود. چند تا درخت تو اتاقش و اتاق خواب بود. اما او ناراحت نبود. خوشحال بود، چون سر جاش خوابیده بود. تختش اومده بود تو اتاق خودش.

آسمان آبی بالای سرش، یه عالمه سفیدی گچ و کرمی. هم کرمی هم گچی، واقعا خوشگل بود. اینجا زندگی می کرد. شب هوای نورانی تموم شد و تاریک و سیاه شد. او از زنگ آبی و سیاه خوشش می یومد. او قصه اش رو شنیده بود. آی قصه قصه قصه نون و پنیر و پسته           بیاین که قصه گو یه حرف تازه داره.

اینم قصه ی دوم: بریم سراغ قصه ی علی.

علی خواب بود از خواب بیدار شد. دید صبح نورانیه یه رنگین کمان بالای سرش بود، خودش می دونست که اولش بارون اومده بعد رنگین کمان اومده بود.

حالا بریم سراغ ترانه: ترانه ی قشنگه    واسه آدمای بی حوصله که خوابن یا بیدارن

پيام هاي ديگران () لینک دائم

هفته ی سلامت

سلام

جمعه ی هفته ی گذشته رفتیم پارک آزادی و بوستان هاشمی، نمایشگاه هفته ی سلامت بود.

توی پارک آزادی یه نقاشی خوشگل کشیدم.

 

بهم یه بسته چاپ هم هدیه دادن. تازه نقاشیمو هم چسبودن به دیوار.

بعد هم نمایش نگاه کردیم. یه جایی هم یه سئوالایی رو مامان ازم پرسید و من جواب دادم. مامان علامت زد. بهم یه حلقه هدیه دادن.

توی بوستان هاشمی هم نمایش مدرسه ی موشها بود.

خیلی جالب بود. به همه ی بچه ها مداد هدیه دادن.

یه نمایش دیگه هم بود که قلی نمی رفت حموم. پیش دکتر هم بردنش. بعدش هم رفتیم باغ. خلاصه روز جاتون سبز خیلی خوبی بود.

پيام هاي ديگران () لینک دائم

علی مامان




نویسنده
علی مامان


آرشیو شده ها
آذر ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
آذر ۸٥


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی
علی مامان

فروشگاه بزرگ تک زنگ | Takzang Online Shop

فروشگاه بزرگ تک زنگ