امروز یکم راننده ی سیرویسمو معطل کردم. اما دیگه منتظرش نمی زارم. زود آماده می شم.
وقتی رسیدم مهد به خانم معلم سلام کردم. صبحونمو خوردم، رفتم توی حیاط بازی کردم. سوار تاب شدم. فقط تاب دیگه سوار چیزی نشدم. بعد رفتم سر صف، سلام و صبح بخیر گفتیم، ورزش کردیم. قرآن نخوندم. آسیاب بشین، آسیاب پاشو،... بازی کردیم. رفتیم کلاس،
وایسا فکر کنم چیکار کردیم........ ...........
آهان اول آب خوردم. بعد خانم معلم گفت دفتر نقاشی هاتونو بیارین بیرون منم آوردم. بعد موقع کاردستی شد. من یه نقاشی خوشگل کشیدم. با پاستل. که الان تو کیفمه ، به مامانم هم دوست ندارم نشون بدم. خانم معلم یه مربع درست کرد با مقوا بعد یه مثلث مقوایی درست کرد. مربع مقوایی که زرد بود رو با خط کشید، مثلث مقوایی نارنجی بود. خانم معلم گفت اگه دوست داشتین می تونین یه دود کش بکشید. اگر هم دوست داشتید پرنده و خورشید بکشید، ولی باید در و پنجره رو حتما بکشید. عکس مامان و بابا و خودتونو هم بکشید.
یه نفر قل مراد رو کشیده بود. اما من یه مامان کشیده بودم، با یه بابا که دست مامانو گرفته بود و یه علی کشیدم که بابا دست علی رو گرفته بود. و علی یه دستشو به پهلوش زده بود، مامان هم همین طور. 
بعد رفتیم کارتون نگاه کردیم. قبلا حشره کش نگاه کردیم. هیچکدوممون سی دی نداشتیم. برنامه کودک نگاه کردیم. دخترا رفتن استخر توپ وقتی که ما داشتیم کارتون نگاه می کردیم، من به خانم معلم گفتم برم توپا رو جمع کنم؟ گفت آره. خانم معلم هم به دخترا گفت بیاین بیرون، نوبت پسرا هست. منم نتونستم همه ی توپا رو جمع کنم. چون ما هم رفتیم استخر توپ. فقط یه دونه توپ تونستم جمع کنم.
من دیدم دخترا رفتن اسباب بازی. یه کم که گذشت، خانم معلم گفت وفتتون تموم شد.
منم گفتم اسباب بازی بریم. هیچکس اسباب بازی بهم نداد. من رفتم به خانم معلم گفتم، خانم معلم گفت این اسباب بازی ها حق علی هم هست. نگین گفت بیا علی محمد با من بازی کن. منم اسباب بازی هایی که مثل آجر بود گذاشتم برای نگین. اون داشت زندان می ساخت، تا می خواست آخرشو بسازه خانم معلم گفت وقت تمام.
من اومدم بیرون یکی فکر کنم اسمش علی رضا بود، یه اسباب بازی گذاشته بود توی دهنش، نذاشته بودش توی سبد. هر چی سعی کردم ازش بگیرم نتونستم. گذاشتش توی درای میز خانم معلم. هر چی گشتم پیداش نکردم. 
وقتی از مهد اومدم خونه پریدم تو بغل بابا و کاردستیمو به مامان و بابا نشون دادم. 
ما بچه ها واحد خانواده داشتیم. به خاطر همین نقاشی مامان و بابا و خودمونو کشیدیم با یه خونه. |